چقدر می بینم؟
تاریکی محض و چشمان نوک انگشتان دست راه را می جوید.
اصطکاک با دیواره هم امید است. اگر در دشتی بودیم چه؟
نور فراگیر در کویر راهگشاست؟ نشانی از راه نمی نماید تنها روشن
است و برق ماسه های طلایی راز رد پای عابر پیشین را از تو می
پوشاند. اما حد اقل پات روی زمینه. می دونی حداقل یکی از بعد
هایت درسته!
معلق در فضا... مکان در تمام ابعادش متغییره. اینجا دیگه با هزاران
درجه مواجهی. در مرکز انتخاب مسیر سرگیجه می گیری. می تونی
فقط دلتو به این خوش کنی که ثانیه ها را در کنترل داری. آخرین
داراییت... اما اگه زمان متغییر تو بشه چی؟
اینا تازه تنها ابعادیست که تا امروز شناختیم... قطعا محدود به اینها
نیست. پس یکی به من بگه حقیقت که خودش از هر متغییری
متغییرتره کجا نمود پیدا می کنه؟
نظرات ()خود من،
نمی دونم اریک برن چطوری با کودک درون و والد و بالغ خودش آشنا شد و به مردم گفت که این ٣ بخش درون هر فردی وجود داره اما تازه فهمیدم که شناخت خود سختترین پروژه دنیا در طول حیات فردیه. حوادث و آدمای مختلف چهره هایی از تو به تو نشون می دن که به خواب هم نمی دیدی. اونقدر شوکه می شی که می گی من نبودم اما صادقانه خودت بودی اما تا حالا فرصت نکردی بشناسیش. منظورم این روی خودته!
امسال تصمیم گرفتم خودم باشم! شاید اینم خودش یه جور شعاره اما خسته شدم از بس برای آدما احساس و رفتار و عادتامو بزک کردم. دیگه کم کم راه رفتن خودمم با این وضع فراموشم می شه. شما رو نمی دونم اما من انگار در جریانی قرار گرفتم که هر لحظه از خودم دور و دورتر می شم.
همش این جمله رو با خودم تکرار می کنم" آیا با خود وفادار می مانم؟" اینم بگم که باور دارم تا هر چیزی رو روی خودت امتحان نکنی و عادتت نشه محاله بتونی واسه دیگران انجامش بدی یا بدتر از اون واسشون نسخه شو تجویز کنی. دیگه نمی خوام یه دختر مامانی و احساساتی که هرکی ازم توقع داره باشم. حتی اگه این اخلاق استاندارد نباشه می خوام تجربه اش کنم. از آدمایی که خودشونن می خوام از تجربه خود بودنشون برام بگن. خیلی بیرون آمدن از این پیله سخته؟
نظرات ()آب و آیینه را به پروردگارم می سپارم
می خواهم بروم
با لبی خندان و دلی پر امید و روحی سرشار از سبزی و شادی
می خواهم بروم
در آیینه خود را دیدم و با آب چهره ام را پاک کردم و اینک آماده ام
یک بار دیگر برای آغازی دیگر
آب و آیینه را به پروردگارم می سپارم
پروردگار مهربانی که به من معجزه ی آب و آیینه را بخشید
باری دیگر آغاز می کنم با چهره ای آشنا و پاک.
یک دنیا شکر
سلام
نظرات ()خودت باش...
وقتی می خندی وقتی گریه می کنی وقتی راه می روی وقتی حرف می زنی خودت باش.
نمی فهمیم اما بزرگترین توهین را به خود می کنیم با نقشهایی که سالهاست بازی می کنیم و صد افسوس که باز نمی فهمیم. می خندیم چون اقتضا می کند , به باورهای نداشتمون اعتراف می کنیم چون مصلحته و در یک جمله خودمونو کاملا فراموش می کنیم.... این دیگه شده بحشی از زندگیمون.
عادت به صحنه های مختلف از سنین پایین...
چرا به دنبال واقعیتمون توی افسانه ها و اسطوره ها می گردیم؟
ما همینیم....ظاهروباطن.... قوی باشیم. نیازی نیست کس دیگری باشیم.... انسانی مثالی که وقنی ناراحته لبخند می زنه, وقتی شاده به لبخندی اکتفا می کنه, وقتی خسته است نمی نشیند و خلاصه همش تظاهر به چیزی که نیست و فکر می کنه که باید باشه.... من نمی دونم این بایدها از کجا آمده؟ و ما چه اصراری به حفظش با تمام قوا داریم؟
از ما که تقریبا گذشته بیاییم به فرزندانمان یاد بدیم که خودشان باشند, دفاع از حقوق انسانی لازمه اش شناخت خود و نیازهای خود است. و قتی هنوز خود را نمی شناسیم و زندگیمان صحنه نمایش چیزهاییست که نیستیم پس هیچ واقعیتی وجود ندارد.
اعتماد به نفس یعنی خودتو همونطوری که هستی قبول کنی, نه آنطور که اجتماع می پسنده. راه برو و سرتو بگیر بالا.... این قوانینو آدمایی مثل من و تو وضع کردن و یک سری بی هیچ فکری فقط عاملند.
هر کدومشو که غلطه بریز دور .... دیگه بسه.... کی می خواهیم بلند بشیم؟ بی نگرانی از نگاهها و باورهای غلط. بیایید هر ثانیه را به شدت زندگی کنیم. تنها خود و پروردگار را در لحظه هایمان ببینیم. خودمان باشیم.
نظرات ()موهامو بباف
یکی دو تا ده تا .....
چشمامو ببندمو آروم آروم پلکهام سنگین بشه ....باز یک دنیا پره ستاره....
همیشه زود خوابم می برد . شاید مامان می دونه از وقتی بزرگ شدم دیگه با یکی دو تا بافته خوابم نمی بره . دلتنگ اون روزام چشمامو می بندمو مامانو می بینم که داره موهای دخترکش را می بافه... مامان می گه بزرگ شدم باور نمی کنه هنوز دلم تنگه یه بافته توموهامه.
موهامو بباف
روسری از نسیم جداشون کرده
دست نوازشگر این روزها دست آرایشگره که می بافه نه به مهر به جبر زمونه.
موهامو بباف
شاید چند روز دیگه به این آرزوی کودکانه خندیدم اون روز دیگه دیره....الان... موهامو بباف.
نظرات ()بهار, تابستان, پاییز, زمستان
لبخندی گرم, زن و مردی مهربان با لبخندی ملیح بالای سر من.....پدرومادرم, چقدر جوان اند.
برگها ورق می خورند....
اولین روز مدرسه ام, یک دسته گل زیبا با یک روبان آبی بزرگ که اشتباها به مستخدم مدرسه تقدیم می کنم.
کلاس اول, دختری شیطان, 3تا کیف, 7جفت کفش, 2تا اونیفرم مدرسه, دهها پاک کن...
قد کشیدن و کهنه شدن عروسکها...
بهار, تابستان, پاییز, زمستان
یک اتفاق ساده, یک اشتباه ساده..... سالها مرور آن و تنیدن پیله تنهایی به دور خود... اما,
زندگی به جریانش ادامه می دهد.
بهار, تابستان, پاییز, زمستان
روز فارغ التحصیلی , لبخند پدرومادرم.........چه لبخند آشنایی.
آرام آرام زندگی جدی می شود. مسولیت, نگرانی, آینده.... ابرهای نرم جایشان را به زمین سخت می دهند.
باز وزش نسیمی.... این بار بر روی زمین, واقعیتی محض.... قد کشیدن نهالی اینبار ریشه دار,عشق این بار واقعی.
بهار, تابستان, پاییز, زمستان
اولین لبخندش.... نگاه معصومش.... اولین کلماتش. ماما, بابا. اوج آرزوهایم.
سالها از پی هم... به سرعت... آرام شده ام... شایدم کند...دفتر خاطراتم را ورق می زنم, پر از صفحه است!
این همه صفحه را من نوشتم؟
فرزندم به دنبال فصلهای خود می رود , از من جدا می شود...
دوران آرامش, تحویل زندگی به فرزندان, خفتن به دور از هیاهو.
جسمی فرسوده از گذر ایام و روحی خسته از حمل سالهای فراموش شده.
بهار, تابستان, پاییز, زمستان
همه بالای سرم هستند, اما مثل اولین روز زندگیم لبخندی در کار نیست.... چه زود گذشت... چقدر عمر اولین لبخند کوتاه بود.... یا من نفهمیدم.
ادامه داستان را نمی دانم اما شاید باز بهار, تابستان, پاییز, زمستان.
نظرات ()خیلی چیزها می تواند انسان را اسیر دنیا کند.
برای خیلی ها ثروت, شهرت, مقام, حتی عشقی زمینی......
اما برای بعضیها هم اشتباهاتی که در حق دیگران کرده اند در حکم ریسمانی متصل به مرکز زمین است که حتی لحظه ای اجازه جدایی نمی دهد.
هر وقت چرتکه وجدان را بر می دارد و حساب و کتاب می کند و خودش را بدهکار می بیند سنگین می شود.... خیلی سنگین.
هزارویک فکرو خیال برای جبران و رهایی از بندهای اسارتش.
وجدان صدای خداوندیست پس به هیچ عنوان نمی توان آن را نادیده گرفت. صاف کردن حسابها به منظور سفری سبک بار یک بحث است و پاکی دل به منظور پرواز یک بحث.
مهم نیست جزو کدام دسته باشیم , آنچه مسلم است این است که رودررو به انسانی که در موردش مرتکب اشتباهی شده ای بگویی از آنچه گذشت متاسفی و از او طلب بخشش کنی.
دیگر بر او و دلش است که تاسف تورا پذیرا باشد یا نه.....اما چه بزرگ است دلی که بدی را دیده و آزرده شده اما ببخشد.
نه بخاطر خوبی فرد مقابل, بخاطر بزرگی روحش و من این را هدیه ای به پروردگار قلمداد می کنم..... بخشش حقی را که ناحق شده.
در زندگیم یکبار در حساب و کتاب بدهکار شده ام-البته حساب دقیقش را پروردگار می داند- اما آنچه روحم را به درد آورد و هشیارم کرد تنها یکبار اتفاق افتاد.
انسان زیبایی را رنجاندم که جز خوبی از او ندیده بودم. توجیه درستی نیست که بگویم در آن زمان در بدترین شرایط روحی خود به سر می بردم..... تنها می دانم که می توانستم بهتر عمل کنم. من بدی را دیده بودم و معیار همگان کرده بودم.
من از یک فرشته دیوی کینه توز ساختم اما آن فرشته آنقدر قدرت داشت که آن دیو را از وجودش بیرون کند.
عبور از معقوله ای ذهنی به پدیده ای عینی لحظه ای جادوییست.
هر دوی ما آن را تجربه کردیم, هرچند در زمانهای متفاوت.
نظرات ()بعضی از ما آدمها استعداد عجیبی در آزار خود داریم خودمونو با تفکرات, خاطرات و نگرانیهای ریزو درشت می شکنیم.
من اول دست روی خودم می گذارم چون این بیماری مازوخیسم رو بیشتر از همه در خودم احساس می کنم.
همینه که دیگه از چیزی لذت نمی برم..... دایم منتظر حوادث بدم..... قانون جذب به شدت در مورد امثال من صادقه.
به گذشته که نگاه می کنم دلم می گیره مثلا برای کارایی که می تونستم بکنمو نکردم. به روزایی که می تونستم بخندمو نخندیدم. به حوادثی که می تونستم به راحتی ازشون بگذرمو نگذشتم..... من در این زندگی فقط به آزار خودم کمر بستم.....
با همه مهربان بودم اما سختگیرترین نسبت به خود...... همه را بخشیدم اما کوچکترین اشکال خودمو زیر ذره بین گذاشتم و البته این اجازه را به همه دادم که از این نقطه ضعفم به ضررم سوء استفاده کنند.....
نمی خواستم دل کسی را بشکنم و بارها بر خلاف میلم بخاطر احترام و دلسوزی از حق خودم گذشتم ..... نه بخاطر بی دستو پایی که عوام می گن نه بخاطر کمبود احترام شخصی که روانشناسان می گن..... من هر کاری کردم با میل و اراده خودم بود در جایی بود که انتخاب دیگری نیز داشتم. اما امروز دلم گرفته که باور داشتم حقی را ناحق نکردم اما حق خودمو....... واقعا حق خود چیست؟
امروز بعد از مدتها دلم گرفته.... شاید ماهها می شه که خودمو درگیر باتلاقهای روانی نکرده ام اما یک اشتباه آن هم از روی خیرخواهی می تونه دوباره روح و روانت را آزار بدهد.... به قول دوستی دستی که یکبار سوخته بار دوم به حداقل گرما واکنش شدید نشون می ده.
تنهایی حق دلی است که حق دل خودشو رعایت نمی کنه.... این لطف پروردگار هستی ست که هرچند ما با دل خود بد می کنیم او مارا از چنگال بی رحم انسانها مصون می دارد. و این چرخه همچنان ادامه دارد. شاید روزی ما بیدار شویم.
نظرات ()